خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





از کویر آمده ام

    از کویر آمده ام –

     از همان شهر عطش-

    از همان شهر بلوغ پسته

    از همانجا که کسی کینه نمی داند چیست

    –خاک شهرم ، خاکی است که در آن هیچکس آشفته نمی بیند خواب

    بجز آن مرد کهنسال و غریب

     _ که در این نامهء بی نام و نشان

    این سفرنامهء تنهایی من ، با تو در بارهء او حرفی هست-

    شهر من شهر پُر از شعر و شعور است ،ولی –

     او از آن درس نخوانده است که بداند اینجا –

    می شود نور ز اندیشهء مردم دزدید_

    خواه پیر ، یا که جوان-

    ریزهء نان ز زمین هر که رسد می گیرد،

    و سپس می بوسد ، بعد از آن آب دگر می داند-

    راستش من که نمی دانم دیگر چه بگویم با تو –

    همه با هم خوبند –

    همه با هم یکدل –

     همه با هم یکرنگ –

    مردم اینجا همه در مزرعه با هم خویشند –

     گُل سجّاده نماز همه زنها با من – گر بیایی  تو در این شهر و بیابی  کینه –

    ما همه خویش و به هم فامیلیم –

    ما همه اهل همین آب و گلیم _

    شهر ما کاش به اندازهء یک دنیا بود –

     بعد سی سال هنوز – من ندیدم که زنی

    – بی حجاب آید بیرون ز در خانهء عصمت به تماشای  خیابان هوس –

    سیب و زردآلو و گیلاس ، همه پیوندیست _

     همه پیوند به یک جا داریم –

     و در اینجا ، همه یک باغ برای

    دل تنهایی خود و تماشای شکوفایی خلقت دارند –

    تازه این چیزی نیست –

     بعد سی سال ندیدم ، بخدا – شکند شیشهء فانوس گُلی –

     سنگ بازیچهء پروانه ، خدا شاهد هست –

    خانهء هر که بیایی ، هیمه ای هست و تنور _

    و کمی  حوصله گر داشته باشی ، به خدا-

    نان گرمی به لطافت همه چون برگ گُلت خواهند داد –

    پا به هر خانه که خواهی بگذار –

     لیک هشدار که در زیر قدمهای شما – لانهء مورچهء کارگری گُم نشود –

    تو ، به مهر آی که ما مهر خوش آمد داریم –

    و محبّت را تو تا ته یک کوزه بنوش

    – هیچکس نیست که چشمش به جمال تو نگردد روشن –

    راستی ما سحری ، بانگ خروس هم داریم – وه چه لذّت بخش است

     گر بیاییّ و من و تو سحر از بانگ خروس – هر دو بیدار شویم –

     و به سجّادهء صبح – تا سپیده گُل توحید به اشک ، آب دهیم –

    شهر من شهر همه خوبیهاست _

    دامغان است ، همان شهر که می دانی تو –

     آری آنجا که کسی کینه نمی داند چیست _

    راستی از اینجا – از همین دور و بر شهر بلوغ پسته –

     من برای تو حکایت دارم –

     صبح  دیروز که من گلّه به صحرا بردم –

     سینهء " بارو " داشت ، زخم "صد دروازه" – پیر مردی بی سر-

    آری آری همان مرد غریبی که در اوّل گفتم –

     آن طرف پای درخت سنجد –

    زیر چادرشب کرباسی خود – که در آن دَم کفن خوابش بود –

    داشت خواب همه دنیا می دید – من که نشناختمش –

    شاید از حرص آباد – تا بدین جا شب و روز تاخته بود -

     ور نه حالا که کسی حوصلهء خوابش نیست –

    راستی من روی " بارو " پسری دیدم چند – که به بازی مشغول –

    و یکی آن سوتر – دست در لانهء جغدی می کرد

    آسیابی دیدم ، که خری زیر درختان بلند

    توتش ، به سرش نقشهء یک قالی ابریشم داشت – و نمد پالانش –

    دختری را دیدم –

    که به دستش دو سبو آب خنک ، و دلش در تب عشقی می سوخت –

     آسیابان که دهد عمر خداوند به او – به چُپُق جان می داد ،

     و سگی با چشمش ،

     لذّت بدرقهء دود چُپُق تا ابدیّت را در روی زمین حسّ می کرد

    –به امانت قسم آنجا من مردی دیدم –

    کآسیابش همه پُر گندم بود –

    و ، زنش –

     حوصله و نان جو و چای تعارف می کرد

    آسیابش دیدم ، که خوراکش ، گندم –

    و به نهر ، آب هر آنقدر که خواهد باشد –

    یک نفس می نوشید –

    نوش جانش که همه نان اهالی می داد –

     عارفی را دیدم – که

    برای همه گلهای  لطیف لب جو ، ارمغان آینه از " نجد " آورد –

    کاروانی می رفت ، به سوی مقصد نا معلومی –

    کیسه هاشان همه پُر بود ز افسون و طلا – و در آن هر که مسافر ، گمراه –

    شتری آنجا بود – همه بارش ، فانوس – و سوی قریهء ظلمت می رفت –

     راستی باز همین دیروز ظهر – من و یک مورچه ، دعوا کردیم –

     سر این بحث که چرا – بال پروانه به اعماق زمین باید برد –

     خسته ات کردم ، نه _ من که حال آمده ام –

    چون برای " تو " سخن گفتن از اینجا زیباست –

    راستی هیچ " تو" می دانی  ؟!

    پُشت  آن کهنه  قنات

    لانهء روباهیست  !!

    من خودم دیدم ، یک بار ، زَنش

    با دُم خرگوشم

    فرش خودخواهیشان جارو کرد

    و به این خاطر هست

    که من امروز به دشت

    بر سر دوش پُر از آبله ام

    یک تفنگ آوردم .!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    رضا پارسی پور

    ( دامغان-پانزدهم تیرماه 1368)

    بارو = حصاری کهنه بر گرد دامغان

    صددروازه = نام قدیم دامغان.و به قول خودم :

                    ...آشنا با هر چه رند و عاشق و دیوانه ام

                                                  من دلی دارم ز شهر خویش صددروازه تر ...!!


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : راستی ,دامغان ,بارو ,آنجا ,لانهء ,زمین ,بانگ خروس ,داند چیست ,بلوغ پسته ,
    از کویر آمده ام

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر