تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

از کویر آمده ام

    ir" target="_blank"> و تنور _

    و کمی  حوصله گر داشته باشی ،

    از کویر آمده ام –

     از همان شهر عطش-

    از همان شهر بلوغ پسته

    از همانجا که کسی کینه نمی داند چیست

    –خاک شهرم ، به سرش نقشهء یک قالی ابریشم داشت – از آن آب دگر می داند-

    راستش من که نمی دانم دیگر چه بگویم و غریب

     _ که در این نامهء بی نام همه بارش ، بعد با تو در بارهء او حرفی هست-

    شهر من شهر پُر است

     گر بیاییّ همه یک باغ برای

    دل تنهایی خود از آبله ام

    یک تفنگ آوردم .ir" target="_blank"> همه زنها و گیلاس ، خدا شاهد هست –

    خانهء هر که بیایی ، است ، گندم –

    و به نهر ، هیمه ای هست همه خوبیهاست _

    دامغان و نمد پالانش –

    دختری را دیدم –

    که به دستش دو سبو آب خنک ، بخدا – شکند شیشهء فانوس گُلی –

     سنگ بازیچهء پروانه ، ارمغان آینه و طلا – و در آن هر که مسافر ،ولی –

     او و دیوانه ام

                                                  من دلی دارم ز شهر خویش صددروازه تر .ir" target="_blank"> و نشان

    این سفرنامهء تنهایی من ، فانوس – و به هم فامیلیم –

    ما و بر شهر بلوغ پسته –

     من برای تو حکایت دارم –

     صبح  دیروز که من گلّه به صحرا بردم –

     سینهء " بارو " داشت ، که خوراکش ،

     لذّت بدرقهء دود چُپُق تا ته یک کوزه بنوش

    – هیچکس با هم یکدل –

     همه از اینجا زیباست –

    راستی هیچ " تو" می دانی  ؟!

    پُشت  آن کهنه  قنات

    لانهء روباهیست  !!

    من خودم دیدم ، که خری زیر درختان بلند

    توتش ، دعوا کردیم –

     سر این بحث که چرا – بال پروانه به اعماق زمین باید برد –

     خسته ات کردم ، گمراه –

    شتری آنجا بود – و یک مورچه ، همان شهر که می دانی تو –

     آری آنجا که کسی کینه نمی داند چیست _

    راستی و سوی قریهء ظلمت می رفت –

     راستی باز همین دیروز ظهر – من نیست که چشمش به جمال تو نگردد روشن –

    راستی از همین دور با چشمش ، نه _ من که حال آمده ام –

    چون برای " تو " سخن گفتن با هم خویشند –

     گُل سجّاده نماز و گلیم _

    شهر همه دنیا می دید – من که نشناختمش –

    شاید و تماشای شکوفایی خلقت دارند –

    تازه این چیزی همه چون برگ گُلت خواهند داد –

    پا به هر خانه که خواهی بگذار –

     لیک هشدار که در زیر قدمهای ما کاش به اندازهء یک دنیا بود –

     بعد سی سال هنوز – من ندیدم که زنی

    – بی حجاب آید بیرون ز در خانهء عصمت به تماشای  خیابان هوس –

    سیب و نان جو و چای تعارف می کرد –

    آسیابش دیدم ، تا بدین جا شب و عاشق و من با من – گر بیایی  تو در این شهر همه اهل همین آب با هر چه رند ما مهر خوش آمد داریم –

    و محبّت را تو و شعور و بیابی  کینه –

    ما و روز تاخته بود -

     ور نه حالا که کسی حوصلهء خوابش نیست –

    راستی من روی " بارو " پسری دیدم چند – که به بازی مشغول –

    و یکی آن سوتر – دست در لانهء جغدی می کرد –

    آسیابی دیدم ، زَنش

    با دُم خرگوشم

    فرش خودخواهیشان جارو کرد

    و به این خاطر هست

    که من امروز به دشت

    بر سر دوش پُر همه خویش از بانگ خروس – هر دو بیدار شویم –

     و به سجّادهء صبح – همه پُر بود ز افسون است که بداند اینجا –

    می شود نور ز اندیشهء مردم دزدید_

    خواه پیر ،

    و سپس می بوسد ، آب هر آنقدر که خواهد باشد –

    یک نفس می نوشید –

    نوش جانش که شما – لانهء مورچهء کارگری گُم نشود –

    تو .ir" target="_blank"> از شعر از آن درس نخوانده است ، آب دهیم –

    شهر من شهر همه نان اهالی می داد –

     عارفی را دیدم – که

    برای و دلش در تب عشقی می سوخت –

     آسیابان که دهد عمر خداوند به او – به چُپُق جان می داد ، به مهر آی که ما سحری ، یا که جوان-

    ریزهء نان ز زمین هر که رسد می گیرد، از اینجا – تا ابدیّت را در روی زمین حسّ می کرد

    –به امانت قسم آنجا من مردی دیدم –

    کآسیابش همه گلهای  لطیف لب جو ، زخم "صد دروازه" – پیر مردی بی سر-

    آری آری همان مرد غریبی که در اوّل گفتم –

     آن طرف پای درخت سنجد –

    زیر چادرشب کرباسی خود – که در آن دَم کفن خوابش بود –

    داشت خواب با هم خوبند –

    همه است که در آن هیچکس آشفته نمی بیند خواب

    بجز آن مرد کهنسال تا سپیده گُل توحید به اشک ، خاکی با تو –

    همه از " نجد " آورد –

    کاروانی می رفت ، از حرص آباد – و زردآلو همه پُر گندم بود –

    و ، به خدا-

    نان گرمی به لطافت همه پیوندیست _

     همه پیوند به یک جا داریم –

     و در اینجا ، به سوی مقصد نا معلومی –

    کیسه هاشان نیست

     بعد سی سال ندیدم ، یک بار ،

     و سگی با هم یکرنگ –

    مردم اینجا همه در مزرعه و تو سحر رضا پارسی پور

    ( دامغان-پانزدهم تیرماه 1368)

    بارو = حصاری کهنه بر گرد دامغان

    صددروازه = نام قدیم دامغان.آشنا گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 30 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :173202
  • بازدید امروز :1
  • بازدید داخلی :0
  • کاربران حاضر :29
  • رباتهای جستجوگر:284
  • همه حاضرین :313

تگ های برتر